خواب می دیدم در خیابانی آشنا در شهری با هزار کیلومتر فاصله از محل سکونتم در گرگ و میش غروب پابرهنه به جایی می روم. ناگهان متوجه شدم من تنهای تنها در خیابان هستم و هیچکس حتی ماشینی پارک شده در حاشیه خیابان هم نیست. از خودم پرسیدم چرا اینجوریه؟ چرا هیچ کس نیست؟ اصلا من کجا دارم میرم؟ یهو یادم اومد منع عبور هست و من دارم میرم مداد بخرم. از همونجا برگشتم پابرهنه شروع کردم به دویدن به سمت خانه به سرعت می دویدم. صدای موتوری در خیابان پیچید. می ترسیدم من رو ببینن و فقط میدویدم. موتور با دو سرنشین رد شد و من چشم بسته همچنان می دویدم. نمیدونم چقدر با خونه فاصله داشتم که از خواب پریدم.
شهریور ۹۹ در همین وبلاگ مطلبی نوشتم باعنوان از پیونگ یانگ تا بغداد. اون موقع تازه کتاب نیم دانگ پیونگ یانگ رو خونده بودم و علاوه بر اون چند کتاب دیگه هم در مورد کره شمالی خونده بودم. اون موقع باور و اصرار داشتم ما هیچ وقت به سرنوشت اونا دچار نمیشیم چون ملت آگاه تری هستیم و هر خانواده یکی رو در خارج از مرزها داریم که بی پناهی ما رو فریاد بزنه. اما الان احساس می کنم اشتباه می کردم یا حداقل الان نسخه دوم اونا شدیم. تک و تنها و بی پناه و جدا افتاده.
غم به قلبم چنگ میزنه حتی در شهر کوچک من دو وجود نازنین از دست رفت.
کاش تموم بشه این کابوس لعنتی.
تنها روزنه ای که باقی مونده اینجاست. از بی خبری به ستوه اومدم. نمی دونم کسی خارج از این زندان به فکر ما هست؟
آخ که انتظار میکشه منو...
ده روز پیش گوشت خریدم و امروز که رفتم بخرم ۳۵ درصد گرونتر شده بود این دیگه گوشت نیست که می خوریم زهرمار هست.
از صبح تا شب یه گوشه میشینم و به در و دیوار زل میزنم. نیازهای بچه ها رو در حد ضرورت رفع می کنم.
برام مهم نیست که پسر مدرسه مجازی شرکت کنه در این اوضاع و به نظرم خودش یک نوع ا.ع.ت.ر.ا.ض مدنی هست. در آموزش به این شکل رو باید گل گرفت. بچه های ما بالاخره باسواد میشن.